![]() |
![]() |
|
| عاشقانه عارفانه |
|
همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست اگر این اخرا بی عاقبت بود به جز افسوس هوایی در سرم نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:17 توسط ویدا |
|
|
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:55 توسط ویدا |
|
|
چقدر دلم گرفته بود. پنجره هاي بي رحم تنهايي گلويم را مي فشرد. سايه سياه بي هدفي پهناي ذهنم را خاكستري كرده بود.قلبم چنان حزين بود كه در طپش خود مداوم دچار ترديد مي شد. احساس مي كردم چقدر افسرده ام ،چقدر بي حاصل ،چقدر خسته آنقدر بي حوصله بودم كه از هواي بيرون غافل بودم ناگهان صداي رعدي غرنده مرا خواند. قدم هاي ناتوانم مرا به سوي پنجره برد. كنار شيشه پنجره ايستادم آسمان پر از ابرهاي باردار بود.زمين بي قرار،برگها سبزو تازه سرم را بر پنجره گذاشتم. نفس عميقي كشيدم هيچ كس را در ذهن خط خطي ام پيدا نمي كردم كه لحظات تنهايي ام را با او قسمت كنم. او هم كه رفته بود.فكر مي كردم اگر بميرم بهتر است. بهتر از اين بودن،بهتر از اين بي كسي ، بهتر از اين سرگشتگي.. .چه ساده آمده بود و قدم در روياهاي كودكانه ام نهاده بود و من چه ساده در برابر از دست دادن كودكي ام با او رفتار كرده بودم.چه روزهايي كه با ياد او بسر مي بردم و چه شبهايي كه با ياد او تا صبح بيدار مي ماندم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:0 توسط ویدا |
|
|
دیگر شبیه خودم نیستم شبیه دختر شوخ چشمی که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد دیگر شبیه خودم نیستم شبیه دختر ساده دلی که شبی خیالش را باد با خود بُرد شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید و همراه غا زهای وحشی مهاجر از اینجا رفت اینکه در آینه می بینم کسی است غیر از من باور نمی کنی ؟ لرزش دستها و سرخی گونه هایم را از همگان میپوشانم بعد این همه غیبت طولانی نامفهوم چه بر سرت آمد و باورت را کجا گم کردی؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:13 توسط ویدا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:30 توسط ویدا |
|
||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
ستار ((صداقت)) خانه مهر باران سرگیس دادا |
|
RSS
|